تبليغاتX
با خدا تا خجالت
با خدا تا خجالت

ادبی

سوختم در عشق کسی هم اواز نشد

شمع معرفت شدم وکسی پیدا نشد

صداقت رفیق ما بود در دشت ودمن

نباختم اما یاری در این دشت پیدا نشد

کم نسوخت ریشه ما در درون

برای خاموشیش هیچکس هم قدم نشد

اه شد از صبح تا شب کارمان 

پرسشی از دل بی قرارم نشد

سینه تنگ شدو اشک هم تنگ چشم

برای دیدن ما کسی ثبت نام نشد

غصه خواب چشم ما بود در شب

شب هم مامن دل دردمندم نشد

با ما که نیستی ولی بهتر ازجانی

دروغ گفتی و راستی هم پیدا نشد

سرما سودای بی رقیبی داشت

امیدی برای این اثر پیدا نشد که نشد

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 22:32 توسط مسعود گل محمدی |

صدای من که امد

نگریست به قامتم

بادی که وزید

تنم را لرزاند

سرو نگاهی بمن کرد

از بالا ریز

از پائین کوهی

بی چرا شروعی نبود

بی من کسی نبود

به او که ختم شد

همه من یکباره پیدا شد

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 19:23 توسط مسعود گل محمدی |

حال که خوانده ای مرا اواره ام نکن

شراره اتشم به شور خاکسترم نکن

به بیابان کشانده ای مرا مجنونم نکن

انچه گفته ای دیده ام سرگردانم نکن

امید بسته ام به امیدواری نا امیدم نکن

در توان دیدنم به شوق تو ناتوانم نکن

گروه پنج در انتظارند ما را دلسرد نکن

عمرم مثل برق و باد میگذرد اما پیرم نکن

به بی صبریم صبوری داده ای اما اجبارم نکن

من هم گناه دارم اما مواخذه ام نکن

خسته شده ام مثل خودم هیچگاه سرزنشم نکن

چاره ای نیست چاره گر کاری بکن اما تعطیلم نکن

 

پ ن:گروه پنج اشاره به ایه ۱۷۶سوره بقره میباشد .

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 12:50 توسط مسعود گل محمدی |

ترسم از فاصله هاست

تنهائی که همزاد ماست

برگردان مرا بخودم

خودم را می خواهم مثل خودت

شریک در دلم نگذار

فکری در سرم نگذار

تو باش همه من

منم می مانم برای تو

ترک را در دلم رفیق نکن

مرا همراه تردید نکن

التماست می کنم

رهایم نکن

رهایم نکن

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:50 توسط مسعود گل محمدی |

شامی بده    سیرم بکن

اینبار  تو مهمانی بده

کارتی بده   شادم بکن

در صورتم نوری بده ازادم بکن

خسته خود شدم

تا به کی گریه کنم

کاری بکن

بامن چه کارها می کنی ؟

بیاو دلم را باز کن

بندگی را از سرم باز کن

منم  بنده توام

پاکم  بدم  راز توام

دست به ریسمانت زدم

مشروطم نکن

بیاندیش بمن

شکاکم نکن

خسته  خسته ام من

لحظه ای درنگ نکن

 

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 21:33 توسط مسعود گل محمدی |

روزهای خوبی نمی گذرد

چاله ها شدن چاه

کسی دلوی به دل ما نمی اندازد

اب دل ما شفا دارد

تشنه دل من پیدا نشده هنوز

ادما با من بر سر رقصن هنوز

برنده معلوم منم

نفر اول نه ولی منم

راستی از رویم چیده شده

معرفت از من دیکته شده

سرت را روی سرم بگذار

من نگاهت را دوست دارم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 22:38 توسط مسعود گل محمدی |

در اطراف ما هستند ادمائی که سعی می کنند با حرفهایشان زندگی دیگران را کمی کمرنگ کنند یاشاید

بی رنگ کنند که هیچ نصیبی هم نخواهند برد و درست موازی این حرفهایست که فقط چوب لای چرخ

دیگران گذاشتن است مثل زن ذلیلی و....ولی می خواهم بگویم بعضی از وژاه ها فقط یک معنا دارند

مگر مادر با مادر فرق میکند مگر مادر من با مادر خانمم من فرق میکند هر دو زحمت کشیده اند تا ما

به اینجا رسیده ایم .

وقتی نزدیک اذان میشد سجاده اش راپهن میکرد کتاب ارتباط با خدا را می اورد و با زیبائی خاصی شروع

به راز و نیاز میکرد این کار هر روزش بود . ارام پیشش می رفتم و می گفتم محترم خانم منم دعاکن

یادت نره .با مهربانی همیشگی اش می گفت :باشه قربونت برم . می بوسیدمش و عطر خدارو تو

وجودش احساس میکردم .

تنها چیزیکه ازارم میدهد مهربانی بیش از حدش است که نمی تونم به قلم بیاورم و این ویژگی خاصش

روی سینه ام سنگینی میکند و باعث می شود دائم بغض و اشکم را پنهان کنم تا خانمم متوجه نشود

اه که چقدر دوستش داشتم و احساس می کنم هنوزم دارم و خواهم داشت .

و چقدر امامزاده پنج تن لویزان را دوست داشت و برایم تعریف می کرد :خودم دیدم که از اسمان نوری امد

و به داخل امامزاده رفت .

و این مادر دوست داشتنی و بسیار بسیار مهربان در میلاد خجسته امام هشتم از بین ما رفت ودر

همانجائیکه دوست داشت برای همیشه ارمید .

او را همچون مادر خودم دوست دارم چون مادر مادر است .

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 20:52 توسط مسعود گل محمدی |

دیگر شهر بوی ترا نمی دهد

دیگر حتی اینجا جای تونیست

من با اقاقیا سخن می گویم

تو حتی رنگ گلها را نمیدانی

هنر"خالی بودن از اندیشه توست

کاش از سرما اثری داشتی

کاش از دل ما خبری داشتی

سوز که امد قرار رفت

شوریدگی اوار شد

مرغ سرکنده که اب نمی خواهد

دل بیدل نمک نمی خواهد

قرار رفته برمی گردد باز

سوز دامنی را می گیرد به راز

بسوزد وجودت از عشق

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 20:31 توسط مسعود گل محمدی |

وقتی قصد تغیر می کنی بنوعی شدن را در دلت جا دادی و باورکن که شدن

بغیر خواست او انجام نخواهد شد.

شدن تصور نیست یک باورست که از ابتدا جوششی در دلت بوجود می اورد

تا بدانی که اهنگی ازاحساس جدید تو را دعوت به تکامل می کند و تغیری که

تو را تبدیل به نوعی از بهتر شدن می کندو در این راه مثل امواج انقدر به

صخره ها می خوری تا روحت را برای کارهای بزرگتر سیقل دهـــــــد

و ارام ارام به انچه خودش می خواهد تورا برساند .

اصلا شدن چیست ؟

وقتی هستی یعنی وجود خود را به هر نوعی قبول داری اما بر اساس

مقتضیات سن در هر مرحله ای به جائی می رسی و باور می کنی که

احتیاج به شرایط دیگری داری و این تمایلات به نگرشهای قبلی

بستگی داردو به نقطه ای می رسی که در اخرین مرحله شدن را انتخاب

می کنی تا اولین گام باشــدبرای رفتن و ساده بگویم تا نشوی نمی توانی بروی .

شدن نگریستن انسان از دست اوردهای اخلاقی بخود است که تماما بستگی

به دیدگاه فـــــردی داردو اینکه به محیط خود با نگرش خاص به کلیات و

در نظر گرفتن همه جوانب باشد .

برای شدن نمی توان مقطعی در نظر گرفت و بستگی به روحیات شخص

در بدست اوردن ادارک از محیط الهی است تا جائیکه بناگاه در خود احساس

جرقه ای یا جوششی می کنی و انگاه اولین زنگ برایت به صدا در امده و

در ابتدا شروع قرار می گیری .

شدن تمام خوبیست و دلگرمی .احساسی زیبا از نوع بهترینها در شدن

فقط موجی از وجود الهی دردل زبانه می کشد و چون دعوت میشوی قدم

به قدم پیش می روی و ترس و نگرانی و اضطرابی وجودندارد فقط در

پاره ای از موارد که نسبت به جواب دیر یا زود می شود پریشانی

عجیبی حاصل میشودکه خودش راه جدیدی به مرحله بعد می باشد .

وقتی شدن را انتخاب می کنی دیگر اجازه نداری به مرحله قبلی

برگردی یعنی اجازه نداری که بــــــــه گذشته فکر کنی و افکار اسمانی

انقدر دورو برت را احاطه می کند که دوست نداری حتی روی زمین

بمانی و کامل احساس می کنی که زمین برایت تنگ و کوچک است

و دائم به بالاتر از زمین فکـــــــرمی کنی و این اندیشیدن خود باعث

تکامل می شود .

شدن داشتن تیغی در دست است که هر نوع بدی را قربانی می کنی تا

به نور دست پیدا کنی نوعی فدا کردن هر چه زشتی است تا با بدست

اوردن بهتر شدن کم کم بتوانی خود را از زمین جدا کنی ولی در زمین

زندگی می کنی و ماندن را برای بهتر شدن انتخاب می کنی با تقدیر

الهی کم کم سرودهای زیبائی را به گوش می شنوی و دلت جایگاه نور

میشود با دلت به گفتگو می نشینی و هرچه ان بگوید همان می کنی اما

بعضی از مراحل فقط به درک می رسند واز نوشتن و یا گفتن عاجز

می مانی چون شدن در رسیدن به تکامل است گاهی اوقات به احساس

می رسد و عقل از گفتنش جا می ماند.

شدن فقط یک واژه نیست گذری است که بر دل می افتد و اینکه چرا

و چگونه از توضیح ان طفره نمیروم فقط می گویم نمی دانم و اینکه

انتخاب حضرت حق چیست و چه اشخاصی را برای شدن بر می گزیند

فقط در لوح تقدیر الهی ثبت است ولی خوب می دانم شدن فقط برای

زمینیهاست و برای دیگر بزرگان از ادم تا خاتم بودن بهترین واژه است

که خود حرفهای بسیار دارد .

شاید بتوان بگویم برای شدن احتیاج به گذشت فراوان در تمام مواردی

دارد که انسانها با ان مشغول دست و پنجه نرم کردن هستند و گاهی

اوقات تصورشان براین است که چون در این مشغولیلات حق باایشان

است پس گذشت جایز نیست و برای شدن حتی اگر حق با شما بود گذشت

کن و صبوری کن تا نتیجه اش را بوضوح ببینی . گذشت و بستن چشم

و صبر کردن مقامیست که پروردگار بسیاردوست دارد بنوعی بنده نوازی

در زمین اطاعت از دل است که بسوی نور هدایتت میکند و با اطاعت

از پروردگار شرایطی هموار می شود که راحتتر شدن را طی می کنی .

 

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 23:14 توسط مسعود گل محمدی |

وقتی به گذر زمان فکر می کنم و نگاهی به پشت سرم می کنم

 بی انصافی است که از لطف پروردگار بگذرم و با اینکه از گذشته ها

 بی خبر بودم و از اینده هم هیچ خبری ندارم مدیون پروردگار هستم .

ولی پروردگارم مرا با سختی ازمایش نکن چون طاقت روزهای سخت را ندارم .

دلگیرم اما ایا بنده حق خستگی ندارد؟

شعار میدهند انهائی که میگویند کار برای خدا خستگی ندارد و تصورشان براین

 است که کار فقط باید عملی باشد اما هر چیزی برای خدا کار تلقی میشود

 از قبیل فکر کردن -حرف زدن به زیبائی -نگاه کردن به خوبی -همدلی بامردم اما

 در قبال هر کاری برای هر فردی توقعی ایجاد میشود و اگر در این مقام صبوری

 به سالیان شود دری به رحمت گشوده خواهد شد و از انجائیکه رتبه هر فردی

 نزد پروردگارست خودش برایمان رقم می زند و اما بعد از توقع در صورت به انجام

 نرسیدن ان خستگی بوجود می اید .

وامافرضیه که کاملا نظر شخصی خودم میباشد :

هر انسانی مختار است که هر کاری که دوست دارد انجام بدهد به هرجائی

 قدم بگذارد هر چیزی را تجربه کند درست است که تجربه  با انجام دادن

 هر کاری بدست می اید اما تجربه اجازه نمی دهد بعضی کارها چندین بار

 تکرار شوند اما اگر تکرار شدند چه؟

تصورم بر این است که با این که می دانیم تکرار بعضی تجربه ها تلخ و

 بعضی دیگر  شیرین است بعضی اوقات اجازه می دهیم هر کاری را که

 دوست داریم بسیار انجام دهیم و انرا برای خودمان لذت بنامیم.

حال با انجام این کارها نگاه من به نوع انتخاب پروردگار برای انجام امریست

 که فقط خودش چه کسی را باید برگزیند و اینکه این انتخاب در گرو اعمال

 نیست در پس اعمال گروهی از رفتارها هستند که پروردگار انها را منظور دارد

 و بیشتر به انها می نگرد و اینکه اعمال ما برای مقام انسانی ما می باشد

 ولی مقامی دیگر هست که ربطی به اعمال دنیوی ندارند گرچه با ما متولد

 می شوند باید سعی شود ان اعمال پرورش یابد و انچه منظور پروردگارست

 انجام شود درست است که تمام اعمال ما همیشه در حال بررسی است

 ولی از انجائیکه ما سرگرم زندگی هستیم پروردگار دوست دارد به ان اعمالی

 که خودش می پسنددنظر کنیم و برایش ارزش بسیار قائل شویم تا

 بتوانیم با چرخش نگاه خود را برگردانیم و زاویه دید خود را عوض کنیم و

 همانطور که او خالق است ما نیز خالق مسائلی باشیم تا از فکر کردن به ان

احساس شعف کنیم و طرح کنیم انچه را که او الان در حال افرینش ان است

 تا با تصور خلق اثارش ما نیز در ان محیط خود را سهیم پروردگار بدانیم .

سهیم در خلق نوع تفکری که باعث بالندگی شود و نزدیک شدن به پروردگار

 را با بهترین وجه لمس کنیم و غافل نشویم که عمر بسیار کوتاست عجله کنیم که

پروردگار با دوست داشتن ما را ببردنه اینکه بمانیم تا عمرمان سر اید به مرگ فکر

 نکنیم و بودن را در زمان اکنون بهترین بدانیم .

 

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 0:4 توسط مسعود گل محمدی |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت